اینجا چه تاریک است
نمیخواهم ،نمیدانم...
ترک گفتم خاموشی و ظلمت را
چون صدایی مهربان مرا به خود خواند
و سینهای با مهر بر دهانم نهاد
و دست عاشقانهای بر تنم کشید
...
29بهار گذشت و اکنون میخوانم:
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته نیایید
که ترَکی ، نه
بشکند شیشهی نازک تنهایی من
لبخندش نشان نو شدن شد و معنایی بر گذر سالیان بر من
هر سال که میگذشت معنای تولدی بود مرا ،و اکنون درک میکنم آنرا
سالها میآیند و میروند با خاطرات خوش و ناخوش ،اما سال گذشته یکی از بهترین آنها بود برایم...
آن هم گذشت پس من نیز لبخندی خواهم زد و میگذرم
اینجا چه تاریک است
جوانی به سر آمد و امروز آغاز دورانی است تازه. با پندی و نقدی مهمان حضورم باشید!
حضور چه آسان بود در آغاز ،ای کاش...
تبصره: استاد گفت هر هفت سال دورهای است در زندگانی و تحولی،پس بکوش که آغازگری باشی نیک