سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
گرما - دنیای امروز ما

دیشب ساعت 10بود که بابا زنگ زد گفت دیرتر می‏آیم...
دم‏دم‏های صبح بود که آمد، خسته و پریشان احوال. به شوخی گفتم رفته‏بودی شیطونی! حالا تنها تنها! دیدم حال و حوصله ندارد، یه نگاه سرد بود جواب شیرین‏زبانیم.
پرسیدم چیزی شده؟ گفت فلانی -یکی از شاگرد‏های دوستش، جعفر- دیشب فوت کرد.
علتش؟ صبح رفته بود باغِ جعفر آنجا را کمی سر و سامان دهد. عصر که به خانه رفته بود حالت تهوع پیدا کرده و به بیمارستان نرسیده جان داده بود. به علت خرج‏های سنگین کفن و دفن ،شباشب در یکی از قبرستون‏های دِه‏شون دفنش می‏کنن تا داستان‏هایی چون پزشک قانونی و بهشت‏رضا و غیره باعث نشه غمِ نبود سرپرست خانه را چندین برابر کنه.
یک زن بیوه، 4بچه قد و نیم‏وقد، بی‏سرپرست، بی‏پناه، تنها توی این شهر بی‏پروا... عاقبت را عاقلان دیده و می‏دانند.


این نوع حوادث آنقدر طبیعی و روزمره شده که هیچ کس احساس مسئولیتی نمی‏کند. همیشه خود را توجیه می‏کنیم و...
مثلاً
دولت می‏گوید ما که حق‏ ملت را بی‏کم و کاست می‏دهیم و عمر دست اوست و بس.
جعفر می‏گوید من در حقش لطف کردم که یک روز هم بیکار نگذاشتمش تا لقمه‏ای در سفره‏اش بگذارد و  پیش خانواده‏اش سربلند باشد.
پدر من نیز می‏گوید دوستم هوای کارگرهایش را دارد، به آنها خوب می‏رسد و مزدشان را به وقت می‏دهد.
و من باید بگویم طفلکی برای آن‏که زیر خط فقر بود مجبور بود جمعه‏ها نیز کارگری کند.
اما هیچ کدام او را زنده نکرد فقط می‏دانم 10ساعت کار زیر آفتاب او را گرمازده و کارش تمام کرد و پرونده‏اش را بست.


آسمان ::: یکشنبه 26/3/87::: ساعت 9:23 صبح
نگاری بر دل: نگاشته