ای بینای بصیر و شنوای سمیع، مرا بهیاد آر. آن بندهی گنهکار، آن سرگشتهی کوچههای شهر، آن کودک گمکرده مادر، آن مرد تنها در بیابان... مرا بهیاد آور
جز تو کسی را پناه و مامنی نیست اما افسوس که تو گمشدی در شهرهای شلوغ، خیابانهای پر پیچ و خم، آغوش دختران زیبا، بازارهای رنگینِ پر زرق و برق... تو را از یاد بردیم در صبحهای کاری و شبهای خلوت کرده با شیرین سخنان مهروی. نشسته در کافهشاپهای مدرن و لوکس یا بزمهای شبانه و مختلط...
اکنون تو را میخوانم، تنها تو را
پس در قلبم جلوه نما با رخسارهای چون خورشید
آتشِ شمعی نمایان است، شعلهورش گردان، بسوزان هر چه هست، بسوزانم
از نو بسازم-تو بساز مرا- تا من نیز بسازم خویش را از نو
به مهمانی تو آمدهام، از صبح تا شامگاه. کنون که یار تویی، جام تویی در برم گیر و مستترم ساز، بیخود از خود گردان، فلک را بشکاف.
قطرهای نوشان تا قطعهای جاودانه سازم.
آمین