سیگاری به لب داشت و فضای سبز کوچک را متر میکرد... منتظر بود، سخت منتظر. در انتظار کسی که نمیشناختش... ماشین بوق زد، دو جوان با قیافهای معمولی. سیگارش را انداخت و لخلخ کنان نزدیکشان شد، بستهای از جیبش درآورد و دستی داد و رفت، آندو هم گاز ماشین را فشار دادند و دور شدند... دوباره سیگاری روشن کرد و...
