صبح که از ترس نوشتم قرار نبود اینگونه شود.... بقول علی رشوند عزیز: نیازمودنها همواره ترسآور است و ناشناختهها ترسآورتر... و ترسناکترین پدیده مرگ، چون پنهانترین زاویهی زیستن است؛ پردهای بنام بودن و نبودن.
صبح عزیزیانی از میانمان رفتند و من همچنان در ابهام ندانستن که آن مرکب مرگ چگونه دشت قزوین را سرخ رنگ کرد!
محسن عزیز همیشه دوست داشتم و تو مرا. امیر عزیز پدر و مادرت را دوست داشتم، تو نیز میدانستی. قطرات اشک کلمات را مات کرده و من بیاختیار بر این کلیدهای پریشان خود را افشا میکنم؛ سخت و چه سخت... ای کاش میدانستم تا از این ترس رخنه کرده در وجودم بکاهم؛ ای کاش میتوانستم در این گرمای تابستان سرمای تنم را تعادل بخشم...
و چه سخت است رفتن مردی که یکسال میخواستی به دیدنش روی اما شرم و خجلت مانع از آن میشد، ای کاش میرفتم. وای خدای من
چگونه دلت آمد مرا مدیون تنها بگذاری و ترکم کنی، چطور توانستی به سامان رسیدنم را نبینی و بروی... هنوز رفتنت را باور ندارم.