سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
بازهم مرگ - دنیای امروز ما

صبح که از ترس نوشتم قرار نبود این‏گونه شود.... بقول علی رشوند عزیز: نیازمودن‏ها همواره ترس‏آور است و ناشناخته‏ها ترس‏آورتر... و ترسناک‏ترین پدیده مرگ، چون پنهان‏ترین زاویه‏ی زیستن است؛ پرده‏ای بنام بودن و نبودن.
صبح عزیزیانی از میان‏مان رفتند و من همچنان در ابهام ندانستن که آن مرکب مرگ چگونه دشت قزوین را سرخ رنگ کرد!
محسن عزیز همیشه دوست داشتم و تو مرا. امیر عزیز پدر و مادرت را دوست داشتم، تو نیز می‏دانستی. قطرات اشک کلمات را مات کرده و من بی‏اختیار بر این کلید‏های پریشان خود را افشا می‏کنم؛ سخت و چه سخت... ای کاش می‏دانستم تا از این ترس رخنه کرده در وجودم بکاهم؛ ای کاش می‏توانستم در این گرمای تابستان سرمای تنم را تعادل بخشم...
و چه سخت است رفتن مردی که یک‏سال می‏خواستی به دیدنش روی اما شرم و خجلت مانع از آن می‏شد، ای کاش می‏رفتم. وای خدای من


چگونه دلت آمد مرا مدیون تنها بگذاری و ترکم کنی، چطور توانستی به سامان رسیدنم را نبینی و بروی... هنوز رفتنت را باور ندارم.


آسمان ::: چهارشنبه 24/4/88::: ساعت 8:54 عصر
نگاری بر دل: نگاشته