سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
مرگ و هستی - دنیای امروز ما

هستیدختری کنار پنجره‏ی رو به خیابان نشسته و نگاهش را به دورترین نقطه‏ی قابل تصور دوخته بود. باد هم گه‏گاه شیطنت می کرد ، دستانش را در لای تار موی‏های لخت دخترک انداخته و لب از لبش بر نمی‏داشت ؛ آنچنان لبانش را با لب دخترک یگانه ساخته بود که گویی تمامی هستی‏ش همین مهربانِ قصه‏ی ماست. اما دختر از آن عشق بی خبر و سرگرم بازی با آرزوهای کودکانه خویش است ، غافل از هر شیدایی و ریا ، فارغ از هر دوز و کلک ؛ دختر به رفتن می اندیشد و هستی بر نجات او می کوشد و آنگاه من آشفته‏تر از همیشه برای او می‏گویم از او می‏گویم:
در عطش یک بوسه سوزان و در انتظار یک نگاه حیران و در آروزی یک کلام بیدار ، شب در اضطراب آمدنش و بودنش و روز را در دلواپسی شب آشفته‏تر می یابم. ای هستی من ، مهربانم صدایت را دوست دارم و خنده‏های مستانه‏ات ، گریه‏های سوزناکت را می ستایم.
نگاهت نور امید است و چشمانت شیرینی عسل را دو صد چندان ساخته و موهایت ابریشمی است نوید بخش پروانه‏ای زیبا.
اما مرا نه قدرت اعجازی است با عصای موسی و نه توان عیسی بر شفای مردگان و نه بلاغت محمد را به میراث برده‏ام ، تنها قلب عاشقِ طپنده ای است مرا آنهم در سینه‏ی تن محبوس ؛ پس بازا ، که نفس‏های گرم تو طپیدنش را معنا و بودنش را مفهوم زندگی بخشد.
ای همه هستی و مستی مدامم ، روزی خواهم تو را دید پس می‏مانم و می‏گویمت و می‏خوانمت در هر لحظه و در هر کجا. ای بودنم را معنا و تو ای شور و اشتیاق هستنم را بس ، صبح ها به تو می‏اندیشم و شب‏ها در انتظارت تا سپیده‏دم بیدار ؛ ساز شکسته‏ام را نوا می‏دهم. چشم را تاب دیدنت نیست و زبان را قدرت بیانت. بی من مرو ، بمان ای تنگ شراب آسمانیم تا زمان را معنا و مکان را مفهوم بخشی...
دخترک را قلبی است زخم خورده اما زیباتر از خورشید و شفاف تر از آسمان ، صد افسوس که نمی‏داند نمی خواهد بداند... اکنون می خواهد بماند ، باید بماند.


آسمان ::: پنج شنبه 31/3/86::: ساعت 12:46 صبح
نگاری بر دل: نگاشته