دختری کنار پنجرهی رو به خیابان نشسته و نگاهش را به دورترین نقطهی قابل تصور دوخته بود. باد هم گهگاه شیطنت می کرد ، دستانش را در لای تار مویهای لخت دخترک انداخته و لب از لبش بر نمیداشت ؛ آنچنان لبانش را با لب دخترک یگانه ساخته بود که گویی تمامی هستیش همین مهربانِ قصهی ماست. اما دختر از آن عشق بی خبر و سرگرم بازی با آرزوهای کودکانه خویش است ، غافل از هر شیدایی و ریا ، فارغ از هر دوز و کلک ؛ دختر به رفتن می اندیشد و هستی بر نجات او می کوشد و آنگاه من آشفتهتر از همیشه برای او میگویم از او میگویم:
در عطش یک بوسه سوزان و در انتظار یک نگاه حیران و در آروزی یک کلام بیدار ، شب در اضطراب آمدنش و بودنش و روز را در دلواپسی شب آشفتهتر می یابم. ای هستی من ، مهربانم صدایت را دوست دارم و خندههای مستانهات ، گریههای سوزناکت را می ستایم.
نگاهت نور امید است و چشمانت شیرینی عسل را دو صد چندان ساخته و موهایت ابریشمی است نوید بخش پروانهای زیبا.
اما مرا نه قدرت اعجازی است با عصای موسی و نه توان عیسی بر شفای مردگان و نه بلاغت محمد را به میراث بردهام ، تنها قلب عاشقِ طپنده ای است مرا آنهم در سینهی تن محبوس ؛ پس بازا ، که نفسهای گرم تو طپیدنش را معنا و بودنش را مفهوم زندگی بخشد.
ای همه هستی و مستی مدامم ، روزی خواهم تو را دید پس میمانم و میگویمت و میخوانمت در هر لحظه و در هر کجا. ای بودنم را معنا و تو ای شور و اشتیاق هستنم را بس ، صبح ها به تو میاندیشم و شبها در انتظارت تا سپیدهدم بیدار ؛ ساز شکستهام را نوا میدهم. چشم را تاب دیدنت نیست و زبان را قدرت بیانت. بی من مرو ، بمان ای تنگ شراب آسمانیم تا زمان را معنا و مکان را مفهوم بخشی...
دخترک را قلبی است زخم خورده اما زیباتر از خورشید و شفاف تر از آسمان ، صد افسوس که نمیداند نمی خواهد بداند... اکنون می خواهد بماند ، باید بماند.