میخواهم از خود بنویسم ؛ نمیشود ، از جامعه بگویم ؛ نمیتوانم ، از خواهش تن ، از بیقراری زمان ، از رازهای شبانه ، از الفاظ بر جای مانده کلمات ، از عشق زمینی و هوس فرمایشی و دوستداشتنی دیگر گونه.
کلمات در کنار هم نمینشینند ، جمله معنا نمییابند. آه که چقدر سخت است کلامی در سینه پنهان داشتن ، چه سخت است فراموش کردن آرزوهای گذشته و چه سخت است دل از گذشته بر کندن و سختتر آنکه دل به دیگری سپردن.
باز به سراغ قلم شکستهام رفتم ، برداشتمش ، هنوز هم گوشی تیز دارد و چشمی باز. بیآنکه بخواهم و بدانم کلمات را میافریند بر صفحهی آفرینش ، بیانکه بدانم چه مینگارد باورش دارم. ای کاش آنرا که من میخواستم نیز مینگاشت ، ناگفتههای دیشبم را ، رازهای بودنم را ، پشت پردهی رفتن را ، اسرار نهفته بر واژگان را و آن سخنان استاد پیرم را. ای کاش میشد گفت و ای کاش کسی میشنید.
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در عیش و خودپرستی