سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
کجا میری؟ - دنیای امروز ما

ساعت 3 بعدازظهر است ، هوا خیلی گرم است ، از تاکسی هم خبری نیست. چند قدمی نرفته بودم که سمندی جلوی پام ایستاد ، منم به هوای اینکه آدرسی می‏خواهد کمی نزدیکتر رفتم. راننده پیرمردی با یک کلاه قدیمی بود ، پرسید کجا میری؟ سجاد ، بشین.
کمی جلوتر هم یک زوج جوان را سوار کرد. مرد کمی بعد پیاده شد ، پرسید خانم آخر سجاد پیاده می‏شن چقدر تقدیم کنم؟ قبل از آنکه راننده چیزی بگوید خانم گفت من حساب می‏کنم ، شما بروید و پسر رفت... پرسیدیم آزادشهر هم می‏روید؟ راننده گفت مسیرم شاندیز است... تا پل استقلال همراهش بودیم ، تشکری کرده پیاده شدیم. چند صلوات و چند دعا شد کرایه آن مرد. دیدیم به سمت آزادشهر رفت اما ما همراهش نبودیم. تاکسی دیگری سوار شدیم و دقیقه‏ای بعد پیاده. تا مقصد راهی نبود ، تاکسی دیگری سوار شدم و در هنگام پیاده شدن کرایه نگرفت ، اینهم رایگان بود.
نیم ساعتی زود رسیدم ، به کافی‏نت داخل کوچه رفتم تا چند کلام از مرد آنسوی مرزها بشنوم تا بر دردهایم تسکینی باشد.
ساعت قراری را یادآور می‏شد ، هنگام کار بود.
با کسی قرار داشتم ، با او تماس گرفتم ، فهمیدم اشتباه رفتم. من در مسیر با پیرمرد همراه نشدم ، او مرا به مقصد می‏رساند و من رفیقی نیمه راه بودمش...
گاه مقصدهایی وجود دارند که توهمی بیش نیستند و ما زمان را برای رسیدنشان خرج می‏کنیم ، گاه می‏رسیم و گاه در نیمه راه باز می‏مانیم. اما جز حسرت و آه نتیجه‏ای در بر ندارد. هدف جایی دیگر بوده و ما سر از ناکجا آبادی درآورده‏ایم که پایانش آهی جانسوز است و تاسفی جانفرسا.


بیاییم مقصد را درست انتخاب کنیم ، تا آنچه بایسته‏ است بدست آوریم.


همچنین وبلاگ آدمکها با عنوان مقام ایرانی بروز شد.


آسمان ::: سه شنبه 16/5/86::: ساعت 7:0 عصر
نگاری بر دل: نگاشته