سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یک نگاه - دنیای امروز ما

شاه سوار اسب خویش شد ، آخرین نگاهش را به اتاقی انداخت. مگر در آن اتاق چه بود که باید آخرین نگاه به آن دوخته شود ، با آن گره خورد و یگانه شود...
دختر زیبایی در اتاق دست نیاز به سوی خالق زیبایی‏ها گشوده ، از او فرجامی نیک طلب می‏کند ، در دلش غوغایی است ، آشوبی ؛ اما جرات بیانش ندارد ، می‏ترسد دل سربازان پر از هراس گردد و نیرو در بازوانشان سست گردد...
شب قبل شوی خویش را آغوش کشید ، دستش او را گرفته بر سینه‏اش نهاده تا شدت اضطرابش درک شود ، صدای نامنظم قلبی پاک در سینه. درک کلام آن زیبا رو کار آسانی بود اما گویی پرده‏ای بر چشمان شاه مانع دیدن نور می‏شود ، وتلاش بانو بی‏نتیجه...
شب را تا صبح نیارمیده و دست از لابه بر نداشته است.
مگر این نبرد چه تفاوتی با دیگر روزها داشته ، او خود بوده است که لباس بر تن امیر کرده و با بوسه‏ای بدرقه‏اش می‏ساخته ؛ چه شد که اینار اتاق خویش ترک نکرده و نقطی پر از آتشِ مهر برای سلهشوران بیان نکرده‏است.
همیشه شاه به دفاع از مرزهای کشورش مردم را به بیداد فرا می‏خواند اما اینبار بر داد فرا می‏خواند ، تا امیری را به کرنش وادارد...
آخرین نگاه... عروس زیبا از جا بر‏خواسته پنجره را گشوده ، به شاه خویش نگاهی می‏کند ، نگاهی که تا اعماق دل سنگ هم نفوذ کرد ، نگاهی که آتش عشق را زنده ساخت ، عشق به خود ، عشق به الهه‏ی زیبایش ، کشورش و مردمانش.
از خود پرسید به راستی چرا آتش خشم و نقاق برافروزم ، به چه بهایی جان مردمان خویش بستانم و به چه بهانه‏ای...
از اسب پیاده شد ، دستور داد: آهنگ عشق بنوازید ، آهنگ رقص و پایکوبی...


امروز عزیزی چشم انتظار دعای خیر شماست ، می‏دانید انتظار چه سخت است و من منتظرتر از همیشه به رقص ساعت می‏نگرم.
-- به لطف دعای دوستان عزیزم به هوش آمده است ، ممنونم --
پست بعدی انتظار خواهد بود


افتخار همکاری با وبلاگ گروهی جنجال‏آفرین را پیدا کردم ، خوشحال می‏شم دوستان در آنجا هم همراه ما بوده و با راهنمایی‏ها و نقدهایشان ما را تنها نگذارند. با تشکر و احترام
                                             به امید ایرانی آباد ، شاد و پر افتخار


آسمان ::: سه شنبه 23/5/86::: ساعت 8:28 عصر
نگاری بر دل: نگاشته