شاه سوار اسب خویش شد ، آخرین نگاهش را به اتاقی انداخت. مگر در آن اتاق چه بود که باید آخرین نگاه به آن دوخته شود ، با آن گره خورد و یگانه شود...
دختر زیبایی در اتاق دست نیاز به سوی خالق زیباییها گشوده ، از او فرجامی نیک طلب میکند ، در دلش غوغایی است ، آشوبی ؛ اما جرات بیانش ندارد ، میترسد دل سربازان پر از هراس گردد و نیرو در بازوانشان سست گردد...
شب قبل شوی خویش را آغوش کشید ، دستش او را گرفته بر سینهاش نهاده تا شدت اضطرابش درک شود ، صدای نامنظم قلبی پاک در سینه. درک کلام آن زیبا رو کار آسانی بود اما گویی پردهای بر چشمان شاه مانع دیدن نور میشود ، وتلاش بانو بینتیجه...
شب را تا صبح نیارمیده و دست از لابه بر نداشته است.
مگر این نبرد چه تفاوتی با دیگر روزها داشته ، او خود بوده است که لباس بر تن امیر کرده و با بوسهای بدرقهاش میساخته ؛ چه شد که اینار اتاق خویش ترک نکرده و نقطی پر از آتشِ مهر برای سلهشوران بیان نکردهاست.
همیشه شاه به دفاع از مرزهای کشورش مردم را به بیداد فرا میخواند اما اینبار بر داد فرا میخواند ، تا امیری را به کرنش وادارد...
آخرین نگاه... عروس زیبا از جا برخواسته پنجره را گشوده ، به شاه خویش نگاهی میکند ، نگاهی که تا اعماق دل سنگ هم نفوذ کرد ، نگاهی که آتش عشق را زنده ساخت ، عشق به خود ، عشق به الههی زیبایش ، کشورش و مردمانش.
از خود پرسید به راستی چرا آتش خشم و نقاق برافروزم ، به چه بهایی جان مردمان خویش بستانم و به چه بهانهای...
از اسب پیاده شد ، دستور داد: آهنگ عشق بنوازید ، آهنگ رقص و پایکوبی...
امروز عزیزی چشم انتظار دعای خیر شماست ، میدانید انتظار چه سخت است و من منتظرتر از همیشه به رقص ساعت مینگرم.
-- به لطف دعای دوستان عزیزم به هوش آمده است ، ممنونم -- پست بعدی انتظار خواهد بود
افتخار همکاری با وبلاگ گروهی جنجالآفرین را پیدا کردم ، خوشحال میشم دوستان در آنجا هم همراه ما بوده و با راهنماییها و نقدهایشان ما را تنها نگذارند. با تشکر و احترام
به امید ایرانی آباد ، شاد و پر افتخار