سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
ای کاش خلقی نبود - دنیای امروز ما

باز کلاس روز پنجشنبه و تلاطم و رویا و درهمی ذهن اسیرم.
می‏خواهم قالب ها را بشکنم حتی قالب نوشتن را ، می‏خواهم تیرکی برپا نماند حتی در عمق اندیشه‏ام ، می‏خواهم حصاری چیده نباشد حتی در ژرفای ذهن سیالم...


شکستن ، برچیدن ، خرد کردن ، پاشیدن


عشق ، زیبایی ، شهوت ، هوس ، آغوش ، دوست‏ داشتن ، دوست بودن ، همراهی اسیری خاکی


ای کاش بود نگاهی تیزبین که می‏دانست در پس این پست‏ها قدیسی نمی‏نگارد بلکه گناهکاری با کلمات بازی می‏کند که از بار گناهانش بکاهد ، گناهکاری که بودنش شرم است و خواهشش امیالی پست


ای کاش نمی‏دیدم ، ای کاش در همان کودکی -در آن حادثه‏ی خونین- چشم باز نمی‏کردم ، ای کاش زاییده نمی‏شدم ، ای کاش زمین و آسمانی نبود ، نظمی و نظامی هم نبود ، بی‏نظمی هم نبود ، هیچ نبود و فقط هیچ بود ، نقطه‏ای روشن و نقطه‏ای تاریک فقط همین... ای کاش امیدی نبود تا ناامیدی متولد نمی‏گشت ، ای کاش بی‏کرانی نبود تا آنرا کرانی نمی‏بایست ، ای کاش...
هر چند خنده محو نمی‏گردد از لبانم اما ای کاش کسی غم درونم ، آهم را را نیز می‏فهمید


این کیست؟ و آن؟


ای کاش کور بودم ، شرمم آید ، گریانم بر این شهر پر نیرنگ


خجلتم از آنکه سوخت خویش به نرخی آزادگونه به دیگری وانهد تا دمی بیاساید و توجیه کند که طفلکی گناه دارد ، خرج دارد ، بچه دارد... دیگری در فرمان خویش گریه کند از 6صبح تا 1ظهر کار می‏کنم برای بنزین و 2تا10 برای اجاره خانه ، اشکهایش را دیدم...
آتش می‏گیرم اما هنوز ماشین‏های تک سرنشینه ، بچه پولدارها ، آقا و آقازادگان (فراموشم شد آنها هم سهمیه دارند) اما چند ماشین دیگر هم دارند


می‏سوزم برای دخترانی ایستاده در کنار خیابان آنان که پول ندارند و با دیگری می‏روند یا آنان که پول می‏خواهند یا آنان که نیازی دیگر دارند
می‏ترکم از جوانهای علاف در شهر که زمان را نمی‏فهمند و درکش نمی‏سازند و فقط می‏خواهند لحظه‏ای بیاسایند


می‏خواهم از این شهر فرار کنم اما دستهایم در زنجیر است و پایم در خاک نرمش فرو رفته است و زبانم ، دهانم ، گوشم هر کدام در هوسی ، در میلی ، در نفسی گرفتار آمده‏اند... من خود اسیر خاکم...
می‏خواهم فریاد زنم اما دهانم را می‏گیرم که مبادا چیز دیگری از آن بیرون آید ، می خواهم بخوانم اما کدامین نام را ، نمی‏دانم. من خود گرفتار همین خاکم.
این نمی‏دانم هم شده همراه من ، لحظه‏هایی را که می‏دانم را باز نمی‏دانم...


ای کاش خدا آدم نخستین خلق نکردی و آدم نخستین عشق را فهمیدی و بر گناه نخستین آگاه نمی‏گشتی.
ای کاش فهمی و احساسی نبودی تا هوس آنگونه با آن اجین نگشتی!!


آسمان ::: جمعه 26/5/86::: ساعت 11:53 صبح
نگاری بر دل: نگاشته