سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
خدانگهدارتان - دنیای امروز ما

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است


سلام بر هر آنکس که بر کلبه‏ی محقرم مهمان گشت و نگشت
هر آمدی را رفتی است ، حکم بر این است.اما من نمی‏خواهم ترکتان کنم ، دیگر مجالی برای ماندن نیست...
آنگاه که قلب آدمی می‏شکند ، آرزوهایش پوچ می‏شود ، گفته‏هایش خام و شنیده‏هایش رنج ، دیگر تاب ماندن نمی‏ماند و حتی قلم شکسته را یارای همراهی نیست... گفتنی‏هایم را گفتم ، به پایان رسیده‏ام ، نقطه‏ای که گر کلامی گویم به بیراهه‏ها کشاندم و خویش را تباه سازم. چندی می‏آرامم تا دوباره زاده گردم ، برای همیشه نمی‏روم مگر آنکه به اجبار...
نه می‏شود از نادانسته‏ها سخن گفت و نه از دانستنی‏ها ، نمی‏خواهم قلب دوستان را برنجانم و شمشیر خشم بر نادوستان برکشم... برای گفتن نادانی خویش آمده بودم و شنیدن سخنی که مرا لحظه‏ای آرام سازد ، اینجا پناهگاهم بود ، سرپناهی ، آن نقطه‏ی مبهم که می‏نگاشتم بی‏آنکه حقیقتی باشم یا واقعیتی شکل گرفته... هیبتی گنگ عاری از هر جنس و رنگ و نقاب بودم در همهمه‏ی شهر...
این رفتن نه میل خود است بلکه اجباری است تحمیل شده از جبر روزگار ، و من نحیف‏تر از آن که توان ایستایی در برابرش داشته باشم پس تسلیم گشته و خرد شدنم را نظاره‏گر شدم...


ماهی می‏آسایم ، از آنان که آمدند و نیامدم عذرخواهم ، آنان به بزرگی خویش جسارتم را ببخشند
تا اول مهر ، نقدی بر نوشته‏هایم بنگارید ، اگر آنچه می‏جستم شما بیان داشتید باز می‏گردم


از آمــدنـم نبــود گــردون را ســـود     وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود    کین آمدن و رفتن از بهـر چـه بود


آسمان ::: چهارشنبه 7/6/86::: ساعت 11:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته