این بار میخواهم از گذشته بگویم ؛ اعترافی که شاید گفتنی نبوده و نباید بیان میشد اما روزگار اینگونه ساز میزند!!! هیاهویی که پایان ندارد و آنرا عشق مینامیم...
پیش دانشگاهی که بودم خودم را عاشق دختری یافتم که جز با او درس نمیفهمیدم ... با هم بزرگ شدهبودیم ، همسن و سال بودیم ... همه هم میدانستند کم و بیش ... انتخاب دانشگاهش را خودم کردم مثل خودم ... هر دو آزاد ، الکترونیک ... من بجنورد او سبزوار ... از هم جدا شدیم ، کمتر هم را میدیدم تا اینکه شنیدم قرار است عروس شود و شد.
در دانشگاه سر به زیر بودم نمیدانم از نجانب یا ترس شنیدن نه ... با هیچ دختری ارتباط نداشتم تا یکسال و نیم مانده به پایان دورهی مهندسی ... نامش مریم و چون گل مریم ناز و باصفا ، خوشبو و مهربان ... مرا برادر خویش میدانست و من او را خواهر نداشتهام ... دوستیم از هیچ کس پنهان نبود چون چیزی برای مخفیکردن وجود نداشت ... یک رابطه سالم و صمیمی ...
در همین میان با دو دختر فامیل -یکی از خانواده پدری و دیگری از خانواده مادری- ارتباط صمیمانهای پیدا کردم -شاید دیگر از جنس مخالف ابایی نداشتم و نمیترسیدم- ... خانواده پدری سریع مانعی شدند بر ارتباط من ... از هم جدا شدیم و ماه دیگر کارت دعوت عروسیش را برایم آوردند ...
اما رابطهی من و مریم و فاطمه چندان حرارت یافته بود که احساس میکردم معنای زندگی آنهایند ... سخت وابسته بودم اما نمیخواستم عاشق شوم ... با دختر گرگانی آشنا شدم ، هم زیبا بود و هم جذاب ، هم مدرن و مد روز. دانشجوی شهر ما بود ، رشته هنر ...
کارم ، زندگیم شده بود دیدن این سه ... سه روز بجنورد با گل مریم . سه روز مشهد با فاطمه و سیما ...
پر سیما هم زود باز شد ، چون خیلی کلاس میذاشت و من حس منتکسی و حوصله ناز خریدن نداشتم ... باز همان دو یار قدیمی
داشتم دیوانه میشدم ؛ نه عاشق بودم و نه در هوس و شرارت ... همیشه با آنها بودم چون دوستانی از یک جنس و یک تیره ... همخانهای هایم دستم میانداختند و مسخرهام میکردند ولی اهمیتی نمیدادم ...
تا اینکه فاطمه ؛ دوست صمیمی مریم را دید ، قهر کرد و رفت ... ساعتی بعد با او تماس گرفتم و گفتم چه شده؟ گفت: فکر نمیکردم مریمی باشد ، فکر میکردم او یک خیال است ، یک داستان ، یک بازی ... گریهاش بند نمیآمد ....
اما چند روز بعد بیخیال همه شنیدهها شده به سراغم آمد ، زیرکانه و رندانه ؛ هر روز به من نزدیکتر شد ، آهسته آهسته ؛ نزدیکِ نزدیک ... آنقدر که حضور مریم را کمرنگ و کمرنگتر سازد ... تا آنجا که برایش نوشتم:
من عاشقم
عاشق تو
و او خندهای کرد و خودش را به نفهمیدن زد ... آنچه از بچگی میخواست به دست آورده بود اما بهایی سنگین پرداخت ... خودش را ، شرم و حیای دخترانهاش را ...
داستان مریم را اینگونه پایان داد ، تمام کرد ...
یکسال و اندی دیگر گذشت ... تا آنکه مادر فاطمه گفت نه ... هر چه اصرار کردم و خواهش و التماس فایده نداشت ... هر چه او نیز تلاش کرد جواب همه نه بود ... همه چیز سیاه شد ، تیره و تار ... درها بسته شدند ، شیرینی و لذت عشق خاطرهای تلخ شد...
و من تنهای تنها ... سالهاست است که تنهایم ... و از عشق بیزار چون فقط تلخی آنرا بیاد دارم و شیرینی حضورش زهری است در جانم و آتشی است در کامم.
شاید همهی اینها توهم خواب 17ساعته امروزم باشد ، شاید ... نمیدانم